.امشب که فرصت نیست و حالی برای دل

یاد تو می شود پر وبالی برای دل

 

یاد تو چون مسافری از راه می رسد

با کوله بار شعر خیالی برای دل

 

یک صبح تازه از پس این ابرهای تلخ

یک پنجره هوای شمالی برای دل

 

امشب نشستم که بخندد ستاره ای

از لابلای  همه سالی برای دل

 

امشب نشسته ام که بیایی و اسمان

روشن کند دوباره هلالی برای دل

 

تا رود جشمهای تو از من گذر کند

پیدا شود شکوه وجلالی برای دل

 

زیبای من .به نام تو شعری سروده ام

دیگر نمانده فرصت و حالی برای دل